24


من انسان نیستم، دینامیت هستم. با این همه، در من هیچ نشانی از بنیان گذاران دین نیست، زیرا ادیان مربوط به عامۀ مردم است و من پس از تماس با انسان‌های متدین باید دست‌هایم را بشویم... من هیچ مومنی را نمی‌خواهم و فکر می‌کنم برای باور خویش نیز بسیار شرور هستم و هرگز با توده‌های مردم سخن نمی‌گویم... هراس بسیار از آن دارم که روزی مرا قدیس بپندارند.... نمی‌خواهم قدیس باشم و بیش از آن ساده لوح... زیرا هیچ امری تاکنون دروغین‌تر از قدیسان نبوده است و این حقیقتی است که از کنهِ وجود من بیان می‌شود. اما حقیقت من هراس انگیز است، زیرا تاکنون بر دروغ نام حقیقت نهاده‌اند.


این است انسان. فردریش نیچه. سعید فیروز آبادی

23


هر مردی رو که می‌بینم، می‌خواد از من حمایت کنه، منتهی نمی‌دونم در برابر چه چیزی.


پرندۀ کوچک من. می وست


کوبالسکی: رفقا! رفقا! این قدر زود تسلیم نشید. ناسلامتی ما باید آبروی روسیه رو حفظ کنیم. 

بولیانف: خیلی خوب. پس ده دقیقه دیگه هم آبروی روسیه رو حفظ می‌کنیم.


نینوچکا. ارنست لوییچ

22


رنجوران همگی برای بهانه دادن به دست عاطفه‌های دردناک آمادگی و تردستی وحشتناکی دارند. این عاطفه‌ها لذتی می‌برند از بدگمانی‌هاشان و نشخوار کردن بدرفتاری‌ها و کمترین بی‌اعتنایی دیگران و بیرون ریختن دل و رودۀ گذشته و اکنون خود و در می‌انشان به دنبال ماجراهای ناروشن و پرسشناک گشتن که فرصتی فراهم می‌کند برای کیف کردن از بدگمانی‌های پرعذاب و زهر آگین کردن خود با زهر بدخواهی خود. این عاطفه‌ها سر کهنه‌ترین زخم‌های خود را می‌گشایند و از آنهایی که دیری است به هم آمده‌اند خون روان می‌کنند و از دوست و زن و فرزند و هر کس که دم دستشان باشد دشمن می‌تراشند. «من رنج می‌برم و گناه آن می‌باید به گردن کسی باشد» هر گوسفند بیمار چنین می‌اندیشد. اما چوپان او، آن کشیش زاهد، به او می‌گوید: گوسفند من، البته که گناه آن به گردن کسی ست. اما آن کس خود تویی. گناه آن به گردن کسی جز تو نیست. گناه به گردن خود توست و بس! این حرف البته گستاخانه و دروغ است؛ اما دستِ کم یک فایده دارد و آن، ‌ چنانکه گفتیم، گرداندن جهت کینه توزیست


تبار‌شناسی اخلاق. فردریش نیچه. داریوش آشوری

21


... و زندگانی که مردگانشان را به خاک می‌سپارند، می‌خواهند از زندگی لذت ببرند، نه اینکه مرگ را جشن بگیرند. این را خوب به خاطر بسپار: آیینِ ما، ستایش از زندگی است. واژۀ «زندگی» شاهِ واژه هاست، شاه واژه‌ای در میان واژه‌های دهان پرکن دیگر: واژۀ «ماجرا»! واژۀ «آینده»! واژۀ «امید»! راستی می‌دانی اسم رمز بمب اتمی که بر هیروشیما افکنده شد چه بود؟ پسر کوچک! مبتکر این رمز نابغه بوده است. نمی‌توانستند اسمی بهتر از این پیدا کنند. پسر کوچک، پسر بچه، پسرک، واژه‌ای لطیف‌تر، رقت انگیز‌تر و آینده دار‌تر وجود ندارد.

- ژان مارک با شعف می‌گوید، بله می‌فهمم. این خود زندگی است که برفراز هیروشیما، به صورت پسری کوچک، که پیشاب زرفام امید بر روی خرابه‌ها می‌ریزد، پرواز می‌کند. بدین گونه است که دورۀ پس از جنگ آغاز می‌شود.


هویت. میلان کوندرا. پرویز همایون‌پور.

20


اگر من مدعی می‌شدم که در منظومه شمسی میان زمین و مریخ یک قوری چینی دور خورشید می‌گردد، هیچ کس قادر نبود مدعای مرا رد کند، مشروط به آنکه حواسم می‌بود که در ادامه بگویم این قوری آنقدر کوچک است که حتی با قوی‌ترین تلسکوپ‌ها هم قابل رویت نیست. اما اگر تا آنجا پیش می‌رفتم که می‌گفتم چون مدعای من ابطال ناپذیراست جایز نیست عقل بشر به آن شک کند، به حق به یاوه گویی متهم می‌شدم. با این حال، اگر وجود این قوری در کتب قدما تایید شده بود و آن را حقیقتی قدسی شمرده و هر یکشنبه در کلیسا درباره آن به وعظ می‌پرداختند و در مدارس آن را به ذهن کودکان فرو می‌کردند، تردید در وجود آن نشانه نامتعارف بودن تلقی می‌شد و شخص شکاک را در عصر روشنگری به نزد روانپزشک و در دوره پیش از آن به دادگاه تفتیش عقاید می‌فرستادند.


 برتراند راسل

19


حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار

حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود


شهریار

پ.ن: این پست به نشانۀ شریک بودنِ ما در غمِ مردم آذربایجان شرقی ثبت شد.

18


‌‌ همان گونه که زن و بدن در بردگی شریک بودند، رهایی زن و رهایی بدن نیز به لحاظ منطقی و تاریخی به یکدیگر وابسته‌اند. این رهایی امروزه به اوج خود رسیده، زیرا زن که قبلا به لحاظ س.ک.س به خدمت گرفته شده بود، امروز به لحاظ س.ک.س «آزاد» می‌شود؛ این سردرگمی غیرقابل بازگشت تعمیق پیدا می‌کند، زیرا زن هرچه بیشتر «آزاد» شود بیشتر با بدن خود اشتباه گرفته می‌شود. اما این آزادی تحت چه شرایطی تحقق می‌یابد: در واقع زنی که به ظاهر آزاد شده، با بدنی که به ظاهر آزاد شده اشتباه گرفته می‌شود.

زنان و جوانان و بدن پس از هزار سال بردگی و بی‌توجهی، انقلابی‌ترین امکان بالقوه را پدید آورده‌اند و در نتیجه اساسی‌ترین خطر برای نظم موجود به حساب می‌آیند، به عنوان «اسطورۀ رهایی» جذب و بازیابی شده‌اند. در این رهایی صوری و مبتنی بر خودشیفتگی موفق می‌شوند مانع از آزادی واقعی آنان شوند.همین طور با نسبت دادن شورش به جوانان (جوانان=شورش) با یک تیر به دو هدف می‌زنند: خطر شورش منتشر در کل جامعه را با تخصیص آن به یک طبقه خاص دفع می‌کنند، و این طبقه را با محدود کردن آن در یک نقش خاص یعنی شورش‌گری خنثی می‌کنند. دایرۀ خبیث قابل تحسینِ «رهاییِ هدایت شده» چیزی است که برای زنان تدارک دیده شده است: زن از رهگذر آزادی جنسی به «مصرف» می‌رسد و آزادی جنسی از رهگذر زن «مصرف» می‌شود.
 این بازی با کلمات نیست. یکی از سازوکارهای بنیادی مصرف، استقلال صوری گروه‌ها، طبقات و کاست‌ها بر مبنا و به لطف استقلال صوری نظام‌های نشانه‌ای یا نقش هاست.


جامعۀ مصرفی (اسطوره ها و ساختارها). ژان بودریار. پیروز ایزدی

17


چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می ماند

برای بادها

...


نیما یوشیج

16


آن كس كه بهره اي از موسيقي ندارد،
آن كس كه هماهنگي نغمه هاي دلنشين موسيقي دگرگونش نكند،
به كار خيانت، تباهي و فساد مي آيد.


تاجر ونيزي. ویلیام شكسپير.

15


فیلسوف کسی است که از سه چیز پر آوا و درخشنده کناره می‌گیرد: نام‌آوری، شاهان، زنان. ما معنایش آن نیست که آنان به سراغش نمی‌آیند. او از نور تند روی‌گردان است: ازین رو از زمانۀ خویش و روزگارش روی گردان است. ازین جهت به سایه می‌ماند که هر چه خورشید فرو‌تر می‌رود، بزرگ‌تر می‌شود. دربابِ فروتنی‌اش: آن را همچنان تاب می‌آورد که تاریکی را، همین گونه نوعی تکیه‌ داشتن و خورشید‌گرفتگی را افزون بر آن، هراسان است از اینکه آذرخش ذهن وی را پریشان کند.
از تنهایی بی‌حفاظِ تک درخت‌ها در هراس است که هر هوایِ بد حالِ بدش را بر سر او خالی تواند کرد و هر حالِ بد هوایِ بدش را. غریزۀ مادری‌اش و عشق پنهانش به آنچه در وی رویان است، او را به وضعی می‌کشاند که از اندیشیدن به خویش فارغ شود؛ به‌‌ همان معنایی که غریزۀ مادری در زن. تاکنون بر رویِ هم زن را در وضع وابستگی نگاه داشته است. سرانجام اینان، این فیلسوفان، چشمداشتِ چندانی ندارند و شعارشان این است که «هر مالکی خود بندۀ مِلک خویش است» امّا، چنانکه هزار بار گفته‌ام، نه از سر فضیلتمندی و یک خواست ستودنی برای ساده و خرسند زیستن، بل از آن رو که بر‌ترین خداوندگارشان از ایشان چنین می‌طلبد؛ طلبیدنی زیرکانه و بی‌گذشت: او در پی یک چیز است و بس و همه چیز زمان و نیرو و عشق و دلبستگی‌ را تنها برایِ آن گرد می‌آورد و پس‌انداز می‌کند.

چنین کسی نه دوست دارد با دشمنی‌ها مزاحمش شوند و نه با دوستی‌ها: او به آسانی فراموش می‌کند و به آسانی خوار می‌شمارد. شهید‌بازی و «رنج بردن در راهِ حقیقت» را هم خوش نمی‌دارد و این کار‌ها را به جاه‌طلبان و قهرمانانِ صحنۀ نمایش روح وامی‌گذارد و به هر کس که وقت این کار‌ها را داشته باشد (فیلسوفان خود می‌باید به خاطر حقیقت کاری بکنند). کلمات بزرگ را با صرفه‌جویی به کار می‌برند، در خبر است که از واژۀ «حقیقت» خوششان نمی‌آید؛ به نظرشان خیلی گُنده‌گویانه است.


تبار‌شناسی اخلاق. فریدریش نیچه. داریوش آشوری

14


هیچ وقت در وجود من آتشی روشن نشده است. نه حیات بخش و سازنده و نه مخرب و سوزاننده.

...

زندگی من با خاموشی شروع شد. این حرف عجیب است، اما حقیقت همین است. از همان دقیقۀ اول که خودم را شناختم احساس کردم که رو به خاموشی‌ام. وقتی در اداره به نوشتن نامه مشغول بودم خاموش می‌شدم, بعد وقتی کتاب می‌خواندم و حقایقی را درک می‌کردم که نمی‌دانستم در زندگی به چه کارم خواهند آمد، خاموش می‌شدم. درمیان رفقا، به یاوه‌ها و بدگویی‌ها و شایعه‌سازی‌های شیطنت‌بارشان گوش می‌دادم و دوستی آن ها را که با گردهم‌آیی‌های بی هدف و خالی از صمیمیت برقرار می‌شد می‌دیدم و خاموش می‌شدم ...

مدام در حال خاموش شدن بودم.


آبلوموف. ایوان گنچاروف. سروش حبیبی

13


شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند اما تلخی هایش هر بار تازه ترند، هر بار تازه تر...


کلیدر. محمود دولت آبادی

12


از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام «وظیفه‌ی زناشویی» وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد. محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد


به اعتقاد من, عصر ما تنها شایسته ی یک لقب و نام است: «عصر فحشا» . مردم ما به تدریج خود را به فرهنگ فاحشه ها عادت می دهند.


او تنها مردی است که در تمام طول زندگی ام بوسیده ام...


عقاید یک دلقک. هاینریش بل

11


در زندگی بعدی من می‌خواهم در جهت معکوس زندگی کنم. با مردن شروع می‌کنی و می‌بینی که همه چیز خیلی عجیب است. سپس بیدار می‌شوی و می‌بینی که در خانه سالمندان هستی و هر روز که می‌گذرد حالت بهتر می‌شود. بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می‌شوی از آنجا اخراجت می‌کنند. بعد از آن می‌روی و حقوق بازنشستگی‌ات را می‌گیری و وقتی کارت را شروع می‌کنی در‌‌ همان روز اول یک ساعت مچی طلا می‌گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می‌شود. ۴۰ سال آزگار کار می‌کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی‌ات لذت ببری. سپس حال می‌کنی و الکل می‌نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی. سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می‌شوی و بازی می‌کنی و هیچ مسوولیتی نداری. سپس نوزاد می‌شوی و آن‌گاه به دنیا می‌آیی. در این مرحله ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه آماده است، و فضا هر روز بزرگتر می‌شود، واااای! در انتها شما با یک ارضاء به پایان می‌رسید!
 می‌بینید که حق با بنده است.


وودی آلن

10


ما نخواهیم توانست با گریز از زمان، از دل آزاری‌های قرن خود برهیم و هیچ گریز کاهلانه‌ای به دامن تخیلات کودکانه نخواهد توانست قدرت جدیدی را که انسان از علم به دست آورده در راه‌های صحیح به کار اندازد؛ و نه شک فلسفی در بنیاد‌ها، راه تکنیک علمی را مسدود خواهد کرد. آدمی نیازمند ایمانی واقعی و قوی است و نه باوری بزدلانه و آمیخته به تردید و علم در اصل چیزی جز پویش منظم در طریق معرفت نیست و معرفت هر اندازه هم که به دست نامردمان افتد و نتایج ناروایی به بار آورد، از اصالتی نیکو برخوردار است. اگر ایمان خود را نسبت به علم از دست بدهیم، در این صورت ایمان ما نسبت به ارزنده‌ترین استعدادهای آدمی با مرگ روبه رو است؛ از این رو من بدون تردید تکرار می‌کنم که یک خردگرای انعطاف ناپذیر، دارای ایمانی بهتر و خوش بینی شکست ناپذیر‌تر از هر جویندهٔ بزدلی است که در پی سبکباری‌های کودکانه عصری نا‌بالغ دل به امید دارد.

 

جهان‌بینی علمی ــ علم و دین. برتراند راسل. حسن منصور

9


او مرا توی سلول انداخت و چشم‌بندم را باز کرد. شناختمش. سال‌ها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز می‌توانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. می‌خواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شب‌هایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.


آنها هنوز جوانند(دلنوشته ای برای یادبود جانباختگان کشتار سراسری زندانیان سی.اسی در تابستان  1367). علی اشرف درویشیان

8


در تمامی پیش تاریخ انسان، چیزی ترسناک‌تر و هول انگیز‌تر از فن حافظه سازی او نبوده است. چیزی را می‌باید در حافظه داغ نهاد تا در آن بماندو چیزی در خاطر می‌ماند و بس که همواره دردآور بماند.


تبارشناسی اخلاق. فردریش نیچه. داریوش آشوری‬

7


بیائید مانند شریران نباشیم؛ خوب باشیم! و خوب یعنی کسی که زور نمی‌گوید و آزاری به کسی نمی‌رساند و به کسی نمی‌تازد و در پی تلافی نیست و انتقام را به خدا واگذار می‌کند؛ کسی مثل ما سر به تو که به دنبال شر نمی‌گردد و از زندگی چندان انتظاری ندارد، ‌مانند ما اهل صبر و فروتن و عادل اگر به این سخن با خون سردی و بی‌طرفانه گوش فرادهیم، ‌به راستی چیزی بیش از این نمی‌گوید که: «چه کنیم که ما بی‌زوران بی‌زور‌ایم و‌‌ همان بهتر که دست به کاری نزنیم، ‌چرا که زورمان نمی‌رسد.»


تبار‌شناسی اخلاق. فردریش نیچه. داریوش آشوری

پ.ن:به قول نیچه از ناتوانی شایستگی ساخته اند

6


جاروب مرگ تنها گوشت و استخوان پوسیدۀ ما را دور می‌اندازد تا راه را برای جوانان پاک کند. اما روح و زندگی ما در بدن همین جوانان در جریان است. ما فقط قسمتی از خود را به گور می‌سپاریم و قسمت دیگری که از گوهر ماست و با دست و مراقبت ما پرورش یافته است باید بماند و در جریان تازه‌ای از حیات مجسم شود. بگذار مرد به کمال برسد. این کمال در آن است که مانند پدران دیگر در رنج نوع شرکت کند و در حیات جاودانی و مسمرتر نوع به رضا و رغبت, به تحلیل رود. مرد در این همکاری میان جز - کل و نوع - فرد جوهر اخلاق و سرّ موجودات زنده را خواهد یافت.


لذات فلسفه. ویل دورانت. عباس زریاب خویی

5


تصور تداوم هستی انسان در فرزندان یکی از راه‌های مصالحه با مرگ بوده است. به روایت تورات، خداوند هنگام وعده پاداش‌های خود به ابراهیم از فناناپذیری سخن نمی‌گوید و به او قول اولاد و اخلاف بسیاری می‌دهد. نوعی جاودانگی زیستی در کار است. کروموزوم‌هایی که از والدین به ارث می‌رسند، حاوی پیام‌های ژنتیکی هستند که موجد نوعی احساس بی‌مرگی است.
می‌دانیم که عشق و فداکاری انسان در مورد فرزندانش برخلاف حیوانات محدود به دوره خاصی از رشد آن‌ها نیست و در تمام طول زندگی ادامه می‌یابد. اگر به یاد آوریم که در میان موجودات زنده تنها انسان از مرگ و فناپذیری خود آگاه است و این آگاهی در او اندوه و اضطراب می‌آفریند، آن‌گاه یکی از مهم‌ترین دلایل تداوم محبت آدمی نسبت به فرزندانش آشکار می‌شود و در می‌یابیم که تصور ادامۀ هستی در فرزندان می‌تواند تا اندازه‌ای اندوه و اضطراب انسان را تسکین بخشد.
خرسندی پدران و مادران از مشاهده شباهت فرزندانشان به آن‌ها تا حدود زیادی ناشی از تصور ذکر شده است.

انسان و مرگ. غلامحسین معتمدی

4


برای آدم‌های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست، یا در اثر بی‌اعتنایی مطلق هم نوعان در صلح، یا در اثر شوق آدم کشی همین هم نوعان در زمان جنگ. اگر دیگران به فکرت افتادند، بدان که بلافاصله فقط و فقط به فکر شکنجه‌ات افتاده‌اند. به هچ درد این نامرد‌ها نمی‌خوری، مگر وقتی که غرق خون باشی!


سفر به انتهای شب. لوئی فردینان سلین. فرهاد غبرایی

3


در جنگ

فریفتن

همه چیز است

زره پنهان من

پوست روباهی است.


اکنون میان دو هیچ. فردریش نیچه. علی عبداللهی

2


نمی‌توان از این فکر خلاصی یافت که مردم معمولا در ارزیا بی‌هایشان از معیارهای نادرست استفاده می‌کنند، در پی قدرت، موفقیت و ثروت‌اند و این‌ها را نزد دیگران می‌ستایند، اما آنچه را در زندگانی ارزش واقعی دارد دست کم می‌گیرند. با این همه هر قضاوتی چنین کلی آدمی را در معرض خطر فراموش کردن رنگارنگی جهان بشری و زندگی روانی انسان قرار می‌دهد.


تمدت و ملالت های آن. زیگموند فروید. محمد بشری

1


خاطرات چه شیرین و چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است و وقت‌هایی که دل آدم پر است، بیمار است، در رنج است و غصه دار آن وقت خاطرات‌تر و تازه‌اش می‌کنند، انگار که یک قطرۀ شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت می‌افتد و گل بیچارۀ پژمرده را که آفتاب تند بعد از ظهر تفته‌اش کرده شاداب می‌کند.



بیچارگان. فئودور داستایوفسکی. خشایار دیهیمی