405


 دستش را توی دست او گذاشت , اين عمل صميمانه تر از بوسه بود. هر كس می تواند غريبه ای را ببوسد!



عامل انساني. گراهام گرين

404


ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ٬ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ...

 

 

دون ژوان

403


نگذار زخم هایت تو را به کسی که نیستی تبدیل کنند...

 


پائولو كوئيلو

402


من دريافته ام كه دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم كه آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست....پس آنكس نيك بخت است كه بتواند عشق بورزد!

 


شادماني هاي كوچك. هرمان هسه

401


می‌خواهی بدانی تنها هستم؟
بله، البته، تنها
مثل زنی که روزها و روزها
در بیابان می‌راند، کیلومترها
را پشت سر می‌گذارد
شهرهای کوچکی را رد می‌کند
که می‌تواند در آن‌ها توقف کند
به تنهایی زندگی کند
و به تنهایی بمیرد.

ادریان ریچ. سینا کمال آبادی

400


بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.
***
اغلب بهترین قسمتهای زندگی زمانی بوده اند که هیچ کاری نکرده ای و نشسته ای درباره ی زندگی فکر کرده ای. منظورم اینست که مثلن می فهمی که همه چیز بی معناست، بعد به این نتیجه می رسی که خیلی هم نمی تواند بی معنا باشد. چون تو می دانی بی معناست و همین آگاهی تو از بی معنا بودن، تقریبن معنایی به آن می دهد.

می دانی منظورم چیست؟ بدبینی خوش بینانه



عامه پسند. چارلز بوکوفسکی

399


پیش آ، شنیده ایم
تو انسان خوبی هستی.
نمی توان تو را خرید، اما
رعد و برقی که بر خانه می زند را هم نمی توان خرید.

بر آن چه گفته ای استواری.
اما چه گفته ای؟
تو انسان شرافتمندی هستی، و عقیده ات را می گویی.
کدام عقیده؟
شجاعی
علیه چه کسی؟
دانایی.
برای چه کسی؟
در فکر منافع و سود خودت نیستی.
پس سود چه کسی را می خواهی؟
تو، رفیق خوبی هستی.

آیا دوست خوبی برای مردم خوب هم هستی؟

اکنون، گوش بده: ما می دانیم
تو دشمنِ مایی، و از این رو،
اینک بر سر آنیم که نابودت کنیم؛ اما به خاطر شایستگی
و تمام خوبی هایت،
تو را در پای دیواری خوب،
با گلوله های خوبی از تفنگی خوب،
تیرباران می کنیم.
و با بیلی خوب، زیر خاکی خوب، دفن ات می کنیم



برتولت برشت

398


... از روایت خسته شده‌ام ... شاید آدم باید همیشه چیزهای تازه‌ای برای گفتن بیابد، زیرا زندگی ادامه دارد. باید سبک روایی مطلوبی آفرید. البته ایده‌های جدید مرتب به ذهنم می‌آیند... باید با چیزهای تازه‌ای روبرو شوم. به دوران حادثه‌جویی و آغاز نزدیک شوم، دورانی که گمان می‌کنم منزوی و دردناک باشد. با این حال تنهایی برای نوشتن کتابی تازه خوب است. در گذشته برای نوشتن مثل این بود که هر جمله را با تبر از درون سنگ بیرون می‌آورم. حالا ذهنم بسیار شتاب‌زده و بی‌صبر است و از بعضی جهات بی‌تاب ...


یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا وولف. خجسته کیهان

397


برخواسته‌ام در صبحی مه‌آلود
خورشيـد به صـورتم می‌كوبد
آيـا تـويـی/ ای يــار مـحـبـوب
در ايوانِ من طلوع كرده‌ای...

درهـای سنگين گشوده‌اند
باد از پشت پنجره می‌زند!
نـغمه‌هايی چنين شــاد را
ديرزمانی‌ست كه نشنيده‌ام!

با اين نغمه‌ها/ در صبحی مه‌آلود هم
خورشيد و بـاد به صورتم می‌زنند!
با اين نـغمه‌ها/ يـار محبوب هم
در ايوانِ من طلوع كرده‌است!


آلکساندر بلُوک. حمیدرضا آتش‌برآب

396


وااای آیـنـدگـان!
که‌اید و کیانیـد؟
این که من بودم
همه درد و زخـم.


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

395


سوال: جناب راسل ارزشمندترین پیامی که از زندگی خود اموخته اید چیست؟

جواب: مایلم به دو نکته اشاره کنم یک نکته فکری و دیگری اخلاقی 

پیام فکری: وقتی موضوعی را بررسی می کنید یا توجه شما به فلسفه ای جلب می شود تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که واقعیت ها در این فلسفه چیست؟ و چه حقایقی در ان وجود دارد؟ هیچ وقت به خودتان اجازه ندهید ان چه را دوست دارید حقیقت داشته باشد، یا انچه را که حقیقت داشتنش فکر می کنید برای بشر مفید است شما را منحرف کند، فقط و تنها به این که واقعیت ها چه هستند نگاه کنید...

پیام اخلاقی: بسیار ساده باید بگویم عشق ورزیدن خردمندانه، و تنفر ورزیدن ابلهانه است. در دنیایی که ما هر روز بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می شویم؛ باید بیاموزیم که یکدیگر را تحمل کنیم ، باید بیاموزیم که با این واقعیت که دیگران ممکن است حرفهایی بزنند که به مزاج ما خوش نیاید کنار بیاییم، ما تنها در این صورت می توانیم با هم زندگی کنیم اگر قرار باشد با هم زندگی کنیم نه اینکه با هم بمیریم! آموختن این نوع بزرگمنشی و تحمل دیگران برای ادامه حیات بشر ضروری است


بخشی از مصاحبه با برتراند راسل.

394

صبر کردیم و صبر کردیم. همه مان. آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم ها را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند که زندگی کنند. انتظار می کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می کشیدند کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند. صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی تا بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کری تا بند بیاید.منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی بازهم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب روان پزشک با بقیه ی روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم جزء آن ها هستی یا نه.



عامه پسند. چارلز بوکفسکی. پیمان خاکسار 

393


چرنده

عقل اینو می‌گه
همینه که هس
عشق اینو می‌گه

ضرره
حساب‌گری اینو می‌گه
همه‌ش درده
ترس اینو می‌گه
بی آینده‌س
شناخت اینو می‌گه
همینه که هس
عشق اینو می‌گه

خنده داره
غرور اینو می‌گه
بی کله‌س
احتیاط اینو می‌گه
غیرممکنه
تجربه اینو می‌گه
همینه که هس
عشق اینو می‌گه




اریک فرید. نام مترجم را فراموش کردم. 

392


هر روز
هزاران انسان متولد می‌شوند
هر روز
هزاران نفر می‌میرند
هر روز هزاران نفر
با هزاران نفر ِدیگر هم آغوش می شوند
،و هزاران نفر در تنهایی کشته

هر روز با زحمت
در جستجوی انسانها هستم

و با سر به هزاران دیوار برمی‌خورم



یانا برانوفا
برگردان شهلا اسماعیل‌زاده

391


امید به قدر کافی هست، تا بی نهایت ــ اما نه برای ما.

کافکا