396
وااای آیـنـدگـان!
کهاید و کیانیـد؟
این که من بودم
همه درد و زخـم.
ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
وااای آیـنـدگـان!
کهاید و کیانیـد؟
این که من بودم
همه درد و زخـم.
ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست.
ولادیمیر مایاكوفسكی
خیلی درشت و کثیف بود یارو
دوتا بوسه به او هدیه دادند.
طرف
ناشی بود و
نمیدانست با آنها چه باید بکند
... و اصلاً به
چهکارش میآیند.
شهر ِ غرق در جشن و سرور
بانگ تسبیح را در کلیساهای جامع به
عرش میبُرد
و مردم میرفتند تا رختِ زیبایی برتن کنند.
اما یارو خیلی سردش
بود
و تخت کفشش سوراخهای کوچک بیضی داشت.
طرف/ آن بوسهای را که بزرگتر بود
برگزید
و آن را مثل گالشی بهپا کرد.
القصه...
یک «یارو»یی بود...
تراژدی. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
هرکسی را که طالب آسایش است
در قعر بهاریِ خودش رها کن!
وای
لشکر ریاضتکشان!
آدمی نسبت به محکومین داوطلب شفقتی ندارد!
دوست میدارم. ولادیمیر
مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
وای
که چهقدر
کار ِ نکرده ماندهاست
اما
باید ابتدا
زندگی را تغییر داد!
ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
آه ماریا...ماریا از ترس سخن بگو،
از وحشت دوست داشتنت،
از ایثار جان و معنا در راهِ تو.
ماریا! دست های برف گونه ات را به شرابِ تلخِ خونم بیالای
و ناچیز کالبدم را فرش سرخ زیر پایت کن.
ماریا! سکوتِ پرمعنایت را دورِ گردنم بیاویز