396


وااای آیـنـدگـان!
که‌اید و کیانیـد؟
این که من بودم
همه درد و زخـم.


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

343


غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد

پسرش نیست.

 


ولادیمیر مایاكوفسكی

260


یک یارویی بود
خیلی درشت و کثیف بود یارو
دوتا بوسه به او هدیه دادند.
طرف ناشی بود و
نمی‌دانست با آنها چه باید بکند
... و اصلاً به چه‌کارش می‌آیند.
شهر ِ غرق در جشن و سرور
بانگ تسبیح را در کلیساهای جامع به عرش می‌بُرد
و مردم می‌رفتند تا رختِ زیبایی برتن کنند.
اما یارو خیلی سردش بود
و تخت کفشش سوراخهای کوچک بیضی داشت.
طرف/ آن بوسه‌ای را که بزرگتر بود برگزید
و آن را مثل گالشی به‌پا کرد.
القصه...
یک «یارو»یی بود...


تراژدی. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

230


آخ که باید جور دیگری سخن گفت

باید که چون طغیانِ رعدآسایی برخاست

و اجازه نداد تا شعر را کش دهند و پامال کنند

وای  که چه‌قدر کارِ نکرده باقی‌ست.

اما باید ابتدا زندگی را تغییر داد

و تغییرش که دادی

می‌توانی ستایش‌اش کنی.



اتودهایی آزاد بر آثاری از ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

208


وای
که ‌چه‌قدر
کار ِ نکرده مانده‌است
اما
... باید ابتدا
زندگی را تغییر داد!


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

167


و این حقیقت است
هرکسی را که طالب آسایش است
در قعر بهاریِ خودش رها کن!
وای لشکر ریاضت‌کشان!
آدمی نسبت به محکومین داوطلب شفقتی ندارد!

 
دوست می‌دارم. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

163


شـما هـیـچ مـی‌فـهـمـیـد
چـرا مـن آرامـم
و در تـوفـان ریـشـخـنـدهـا
دارم روحِ خـودم را
در ظـرفـی مـی‌بـَرَم
 برای خـوراکِ سـالـیـانـی کـه در راهـنـد؟


اتودهایی آزاد بر کارهایی از ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

108


وای

که ‌چه‌قدر
کار ِ نکرده مانده‌است
اما
باید ابتدا
زندگی را تغییر داد!


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب

51


آه ماریا...ماریا از ترس سخن بگو،
از وحشت دوست داشتنت،
از ایثار جان و معنا در راهِ تو.

ماریا! دست های برف گونه ات را به شرابِ تلخِ خونم بیالای
و ناچیز کالبدم را فرش سرخ زیر پایت کن.

ماریا! سکوتِ پرمعنایت را دورِ گردنم بیاویز

و چشمانت را که از ازل تکیه گاهم بود، از زیر پایم بکش.

ماریا! جاودان اسارتم در اردوگاهِ تو، هزاران مدال شجاعت بر گردنم آویخت.
حال تشنه ی شهادت، بی پروا باز در خط مقدمت قدم می گذارم
و بی اسلحه آن‌قدر در قلبت نفوذ می کنم
تا همچون سربازی فدایی، عطش شهادتم را سیراب کنی.


ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش برآب