ما دو تا رفیق تک و بی همتا بودیم
از اون تیپ ها که نظیرشون نیست
اون زمان ها البته مرگ را نمی شناختیم
الان اما با یه پا لب گور ایستادی
دنیای بیرون داغونت کرده
و می گی ازش دیگه سیری
آی رفیق سرت را بالا کن
به مثل قدیمی مان فکر کن
«زندگی را با دو دست بچست» و ولش نکن
هرچی داری و نداری همین لامصبه
زندگی را بچسب و دیگه رهاش نکن
اگر خلاص شد دیگه پیداش نمی شه
ما که ماشین نیستیم
ما برای خودمون معجزه ایم، تو و من
بگذار بقیه داغ کنن همینجور داغ کنن
ما اما راحت باشیم
باهم بریم یه روز بی خیال همین اطراف بپلکیم
ببینیم سر از کجا درمیاریم
هی گوش کن چی می گه رفیقت
با صدای نشئه‌ی مخمل ویسکی

«زندگی را دودستی بچست» و ولش نکن
هرچی داری و نداری همین لامصبه
زندگی را بچسب و دیگه رهاش نکن
اگر خلاص شد دیگه پیداش نمی شه


پس زورت کجا رفت! کجا غیبش زد!
زور و قدرتت کجاست
تا دم آخر سفت باش

زندگی را دو دستی بچسب
دیگه رهاش نکن
با هر دو دست چنگش بزن
باز قوی و محکم شو

زندگی را بپذیر
و دیگه ردش نکن
چون اگر بره دیگه برنمی گرده


زندگی را رها نکن. اودو لیندنبرگ. شاهرخ رئیسی