200
متنهایی که از بستر تجربه زندگی برمیخیزند، ارزشِ خوانده شدن دارند.
باقی اداست. باید دور ریخته شوند.
ورقپارههای زندگی. م.ح
متنهایی که از بستر تجربه زندگی برمیخیزند، ارزشِ خوانده شدن دارند.
باقی اداست. باید دور ریخته شوند.
ورقپارههای زندگی. م.ح
دور افتادهايم از هم
فرسنگها/ مايلها...
جدایمان كردند
... نشاندندمان
كه بر دو كرانهی اينجهان
خاموش شويم و دَم فروبنديم.
دور افتادهايم از هم
فرسنگها/ مايلها...
پيوندمان را گسستند
وحدتمان را شكستند
چون دستانی بر صليب
از هم جدايمان كردند
و نمیدانستند كه همبستهاند
رگوپیهامان/ الهامهامان...
جنگمان نينداختند
چون خسانی فنايمان كردند
نگاه كن!
آنـَت ديوارها و خندقها
چون عقابانی توطئهگر
منزلمان دادند/ در دوسويشان:
فرسنگها/ دورها...
ويرانمان نكردند/ گممان كردند
به پهنای زمين
در بيغولهها
چون يتيمان جادادندمان
چه هنگامهایست اينك
كدامين ماهِ مارس را میپاييم؟!
و ما هم آری
تقسيممان كردند
چون ورقهای بازي
عصر طلایی و عصر نقرهای شعر روس. مارینا تسوتایــِوا. حمیدرضا آتشبرآب
در قرنهايِ نخستين نثرِ فارسي نيز همپايِ شعرِ فارسي باليدن گرفت و در كل تا قرنِ ششمِ هجري سبكِ سادهاى را پروراند كه در اساس به واژگانِ فارسيِ بومي، كه در شعرِ فارسي به كار ميرفت، وفادار بود. امّا در كار آمدنِ چندين عامل، مانندِ ضرورتِ آموزشِ زبانِ عربي به عنوانِ زبانِ رسميِ دين و زبانِ بالندهيِ مدرسيِ علم و فرهنگ در جهانِ اسلامي، و فرمانرواييِ سلسلههايِ ترك با تعصّبِ بسيار در دين، سببِ نفوذِ بيمهار و بيحسابِ واژگان و شيوهيِ بيان و حتّا دستورِ زبانِ عربي در فارسي شد اين گرايش كه بر زبانِ منشيان و ديوانيان، تاريخنگاران، و متنهايِ علومِ سنّتي چيره بود، رفته‑رفته دو گرايشِ باژگونهيِ زباني و زيباييشناختي در دو قلمروِ شعر و نثر پديد آورد.
داریوش آشوری
آقای آشوری، اگر تیتر مصاحبهاي با شما "گفتمان با داریوش آشوری" باشد، چه واکنشي نشان میدهید؟ فکر میکنید چقدر شیک و مدرن است، و یا از به کار بردن لغت "گفتمان" به جای مصاحبه یا گفت-و-گو خندهتان میگیرد؟
داریوش آشوری: دوستِ ارجمند، عمرِ دراز در جوارِ همه بدیهایاش، به قولِ برخی از عوام، دستِ کم یک «حُسنِ خوبی» هم دارد. و آن این که، بهتجربه میدانید که ناسنجیده حرف زدن و نابهجا به کار بردنِ واژهها، بهویژه در خاورِ میانه، امري عادی ست و در برابرِ آن نباید یکّه خورد. بلکه، در برخورد با چنان «گفتمان»اي با خونسردی باید گفت که «ببخشید، بنده مصاحبه میکنم، اما گفتمان نه!»
چنان که میدانید، در «خاورمیانه» به کار بردنِ همهگونه اسلحه و تَـَرَکانه (موادِ انفجاری) آموزش داده میشود، اما چه گونه خواندن و فهمیدن و سخن گفتن نه. در حقیقت، در این منطقه از جهان واژهها هم به صورتِ تـَرَکانه به کار برده میشوند. تروریسمِ زبانی هم، در جوارِ انواعِ دیگرِ تروریسم، از جمله هنرهایي ست که در این بخش از جهان بیش از همهجا پرورش داده میشود. تنها چاره برایِ جان به در بردن از آن همین خونسردی ست که عرض کردم.
ترس نتیجه ی هرگونه دروغ است.
برادران کارامازوف. فئودور داستایوفسکی. صالح حسینی
من هیچ نمی فهمم، من دیگر هیج نمی فهمم. سرش داد
زدم که «تو هیچ می فهمی، هیچ می فهمی که اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آورده
اید و آن را با این شادمانی و افتخار برافراشته و به آسمان رسانده اید فقط برای این
است که بریدن سر از همه کار آسان تر است و پروردن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر.
شما تنبلید، پرچم شما کهنه پاره ای نیست، نماد ناتوانی. این ارابه ها...» شعارشان
چه بود؟ «آواز ارابه هایی که نان برای بشریت حمل می کنند مفیدتر از مریم سیکستین
است.» درست یادم نیست شعارشان، جفنگی از همین دست. سرش داد زدم: «ولی آخر
تو می فهمی، می فهمی که بشریت در کنار سعادت به بدبختی هم احتیاج دارد؟ و درست به همان
اندازه خوشبختی؟«
شیاطین. فئودور داستایفسکی
تو بیش از آنچه من قادر به گفتن باشم
به من گوش می دهی
تو ضمیر آگاه را می شنوی
تو با من به جاهایی می روی که
کلمات من قادر به بردن تو به آنجاها نیستند
جبران خلیل جبران
مردن در حالی که انسان بر سر پا ایستاده, بهتر از زنده ماندن و روی دو زانو خزیدن است...
امیلیانو زاپاتا
- فکر میکنی از مردن بدتر هم وجود داره؟
: آره، زندگی کردن با یه درد دائمی.
سقوط هم مثل پروازِِ ِ ، منتها مقصدش دائمیتر ِ.
شرلوک هلمز
مرگ انسان زمانی است که...
نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد
و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن
ناشناس
ستایش قدرت از سوی ناداران ناتوان، ریشه در باور به ضعف ابدی خویش دارد.هنگامی که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می نماید. و این سازش راهی به ستایش می یابد. میدان اگر بیابد به عشق می انجامد.
بسا که پاره ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطهً ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده اند و تمام عشقهای گمکردهً خویش را در او جستجو کرده و ـ به پندار ـ یافته اند!!!
این هیچ نیست، مگر پناه گرفتن در سایهً ترس، از ترس..
کلیدر. محمود دولت آبادی
بهترینها
معمولا با دستهای خودشون
قال زندگی خودشونو میکنند
فقط برای اینکه خلاص بشن
و اونهایی که باقی میمونن
حتی ذرهای به عقلشون نمیرسه
که چرا همه دارند خودشون رو
از دست اونا خلاص میکنن
علت و معلول. چارلز بوکوفسکی
از نئوام چامسکی پرسیدند چرا در MIT که تمام بودجه اش توسط پنتاگون داده می شود کار می کنی و شعارهای ضد امریکایی می دهی؟ او در جواب ذاتا متین نوع امریکایی اش گفت: من رئیس یک دپارتمان در بخش علوم انسانی در دانشگاهی هستم که در طی 80 سال گذشته بخش اعظم اختراعات و اکتشافات جهان را بر دوش داشته است. دانشجویان من تزهایی ارائه می دهند که مثلا چگونه پنتاگون را با خاک یکسان کنیم و پنتاگون بودجه اش را در اختیارشان می گذارد. این یعنی امریکا
خيلی عجيب است. بزرگترين چيزی که آدميزاد بهش رسيده، خيال میکنم زبان است. برزگترين دستاورد آدمی .
حقيقت زبان آنجاست که امکان فکر کردن به آدم میدهد، تفکر را بر میانگيزد. در آنجاست که به آدم امکان تخيل میدهد و فکرهايی آدم میکند که احتمالا توی زندگی عملی، بهش دست پيدا نمیکند. به واقعيت مربوط نيست. منتها همان فکرها حقيقت آدم را میسازد. من فکر میکنم حقيقتی در کلام وجود دارد که اگر چه موقع خواندن هم دستگير آدم میشود، ولی موقع نوشتن بيشتر آدم با آن درگير است. اين حقيقت، رابطهای است که بين حس و فکر و کلام وجود دارد. رابطهای مستقيم، بیواسطه و متعالی.
هر فکری، زبان خودش را دارد يا وقتی به زبانی بيايد فکرش هم با آن هست. فکر و زبان، يک رابطه دائم و پيوستهای دارند که در همديگر تنيده میشود. به همين مناسبت، فکرها که متفاوت بشود، زبانها هم تفاوت می کند.
اجتماعی که در حال انحطاط و فرو ريختن باشد، زبانش هم فرو میريزد. دورههايی که از نظر فکری فقير است، زبان هم فقير میشود. { جوان که بودم} اکثرا فکر میکردم، ايرانی بودن گرفتاریها و بدبختیهای فراوانی دارد، ولی زبان فارسی، ادبيات فارسی همه چيز را جبران میکند.
حالا ...
کارنامه ناتمام. شاهرخ مسکوب
هر چیزی که ابتدا درمان به نظر می آید بعد از مدتی درد خواهد شد. نمی دانم این جمله از من است یا از اسقف اعظم کانتربری. مهم این است که واقعیت دارد. من راه های زیادی را برای کاستن از فشار روانی امتحان کرده ام یکی از بهترین هایش خرید کتاب و فیلم. نفس خرید کتاب، لمس کتاب، لمس روکش های نایلونی فیلم های دو هزار تومانی. اما حالا این کپه ی فیلم های ندیده، این قطار کتاب های نخوانده بار سنگینی بر روانم شده. همیشه فکر می کنم عقبم. همیشه فکر می کنم دیر شده. چند صفحه از کتابی را می خوانم و بعد فکر می کنم فلان کتاب را نخوانده گذاشته ام و دیگر تمرکزم بر باد می رود. چند دقیقه از فیلمی را می بینم و یاد پروست های نخوانده می افتم و دیگر فیلم به دهانم زهرمار می شود. قبلا وقتی کتابی را بی دقت می خواندم فکر می کردم باشد دفعه ی بعد با دقت خواهم خواند. حسن سی و پنج سالگی این است که می دانی دیگر فرصت دوبار خواندن کتاب یا دو بار دیدن فیلمی را نخواهی داشت.
حامد حبیبی
همیشه بخند، بخند،
بگذار تو را دیوانه انگارند، اما غمگین هرگز
بخند، حتی اگر تمام دنیا روی سرت ویرانه می شود باز هم لبخند بزن
بسیارند آنها که به لبخند تو زندگی می کنند
و بعضی دیگر که وقتی نمی توانند لبخندت را از تو بگیرند، یاوه سرایی خواهند کرد.
روبرتو بنینی. شیرین
اگر مجبورید با افراد دچار خود بزرگپنداری کار کنید، ملاحظهاشان را بکنید و با ایشان راه بیایید تا بالاخره منفجر شوند؛ این بهترین روش است. اگر کسی معتقد است خیلی خوب است، بگذارید تا جایی که ظرفیت دارد خود را خوب تصور کند، چون اگر به او بگویید که فردی خطا کار و بد است، برای خوب بودن تلاشی مذبوحانه خواهد کرد و هرگز از اعتقاد به خوب بودن دست برنخواهد داشت. من این قانون را دربارهی مجانین هم به کار میبرم؛ مسلماً افراد خودبزرگبین هم دچار جنون خفیفند و گاهی جنونشان چندان خفیف هم نیست. اگر مردی ادعا کند تثلیث مقدس یا پاپ یا مسیح است، میگویم: "چرا که نه؟ هرکسی میتواند مسیح باشد."
کارل گوستاو یونگ
گذشته ، چیز سمجی است . در تمام اوقات با شماست و به نظر من ساعتی نبوده که درباره اتفاقات ده یا بیست سال گذشته که مثل اراجیف تاریخی واقعیت هم نداشته اند ، فکر نکرده باشید.
تنفس . جرج اورول
حال را میشود با درد گذراند، اما تصور درد آلود بودن آینده و دوام بدون دگرگونی حال، انسان را از پا درمیآورد. بهشت، وعدهی کاملی نیست.
ابن مشغله. نادر ابراهیمی
هر چه نوشته و کاغذ داشتم، همه را نابود کردم. رختهای چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم را وارسی میکنند چیز چرک نیابند. رخت زیر نو که خریده بودم پوشیدم، تا وقتی که مرا از رختخواب بیرون میکشند و دکتر میآید معاینه بکند شیک بوده باشم. شیشه "اودکلنی" را برداشتم، در رختخواب پاشیدم که خوشبو بشود. ولی از آنجایی که هیچ یک از کارهایم مانند دیگران نبود این دفعه هم باز مطمئن نبودم، از جان سختی خود میترسیدم، مثل این بود که این امتیاز و برتری را به آسانی به کسی نمیدهند، میدانستم که به این مُفتی کسی نمیمیرد.
زنده بگور. صادق هدایت
کمونیسم : دو گاو دارید. دولت هر دوی آنها را میگیرد تا شما و همسایهتان را در شیرش شریک کند!
فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت آن را به شما میفروشد!
کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هر دوی آنها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند!
نازیسم : دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میکند و هر دو گاو را میگیرد!
آنارشیسم : دو گاو دارید. گاوها شما را میکشند و همدیگر را می دوشند!
سادیسم : دو گاو دارید. به هر دوی آنها تیراندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها میاندازید!
آپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمیدوشید!
دولت مرفه : دو گاو دارید. آنها را میدوشید بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنوشند!
بوروکراسی : دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر میکنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید!
سازمان ملل : دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو میکند! آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو میکنند! نیوزلند رأی ممتنع میدهد!
ایده آلیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. همسر شما آنها را میدوشد!
رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. اما هنوز خودتان آنها را میدوشید!
متحجریسم : دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید!
فمینیسم : دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید!
پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هرکدام شیر بدوشید فرقی نمیکند!
لیبرالیسم : دو گاو دارید. آنها را نمیدوشید چون آزادیشان محدود میشود!
دموکراسی مطلق : دو گاو دارید. از همسایهها رأی میگیرید که آنها را بدوشید یا نه!
سکولاریسم : دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست!
بررسی طنزآمیز مکاتب بشری!
آنگاه که زمان مرگ فرا میرسد کسی که باید بمیرد من هستم؛ پس بگذار آنطور که میخواهم زندگی کنم.
جیمی هندریکس
بزرگترین راز خلقت این نیست که چرا خدا جهان را خلق کرده است بلکه این است که او چرا بیشعورها را این قدر گستاخ و منفور آفریده است.
دیوارنوشتهای پشت یک در، در کلیسای بوستون
بیشعوری. خاویر کرمنت. محمود فرجامی
در میانه راه ایستادم
به زمان پشت کردم
و به جای ادامه آینده
-که کسی در آن چشم به راهم نبود-
برگشتم و بر جاده
هموار گذشته گام زدم.
اوکتاویو پاز
قاعدهاي وجود ندارد كه به كار همه بخورد:هر كس بايد خود راهي بيابد كه او را نجات دهد.
همان گونه که یک تاجر هوشیار از به کار انداختن سرمایهاش در یکجا پرهیز میکند، مصلحت زندگی حکم میکند که آدمی چشمداشت همهی رضایت خویش را از یک گرایش نداشته باشد.
زیگموند فروید