439

تریولوژی کیشلوفسکی «سه رنگ: آبی، سفید، قرمز»، در واقع روی دیگر مفاهیم مدرن و محوری «آزادی، برابری، برادری» و انقلاب فرانسه را نشان می‌دهد. اینکه در فیلم اول می‌بینیم که زن انتاگونیست فیلم ابتدا وقتی می‌تواند به ازادی و خلاقیت خویش دست یابد، که تن به سوگواری و تاریخش بدهد و از آن فرار نکند. اینکه در فیلم دوم می‌بینیم برابری وقتی به وجود می‌آید که نابرابری و میل پاسخ دادن به آن به وجود آید. اینکه در فیلم سوم می‌بینیم که «برادری» وقتی ممکن است که حاضر با دیدار با چیزی باشی که برایت غریبه و یا ترسناک است. از میان این سه فیلم به هرحال بخش اول « آبی» معروف‌ترین و قوی‌ترین یا شدت‌مندترین فیلم محسوب می‌شود اما بباور من در بخش دوم «سفید» مبحثی است که از جهاتی بسیار قوی‌تر از دو بخش دیگر است. اینکه آنجا می‌بینیم که چگونه مرد انتاگونیست لهستانی فیلم چنان عاشق زنش است که «نمی‌تواند با او بخوابد»، چیزی که برای زن فرانسویش به معنای بی‌علاقگیش محسوب می‌شود. یعنی اینجا می‌بینیم که چگونه یک رخداد مشابه برای دو طرف به شدت معانی متفاوت دارد و در پایان زن فرانسوی حال در جامعه لهستانی و در زندان یعنی در شرایط نابرابر و مخالف تفکر امانسیپاسیون زن مدرن عملا عشقش را به مردش کشف می‌کند و این‌گونه عشق از مسیر درگیری دوباره برابری، تعادل و ارتباط نوین را به وجود می‌اورد. یعنی بایستی فیلم سه گانه را از این منظر به معنای سه برخورد با بحران‌های اگزیستناسیال و سه حالت عشق نیز دید. موضوع فیلم آبی «موضوع سوگواری عشق از دست رفته و عبور از آن از طریق عمل سوگواری است». موضوع فیلم دوم «بحران عشق و اروتیک و حالت تراژیک/کمدی آن و سوءتفاهم‌ها یا بدفهمی‌های اجباریش است و عبور از آن و ایجاد تعادل جدید عشقی و اروتیکی از طریق چالش قدرت» و موضوع فیلم سوم «عشق به دیگری و چیز متفاوت با خطرناک که هم‌زمان بسیار شبیه اوست». به این خاطر رنگ اولی آبی است، دومی سفید است وسومی قرمز. اما هر رنگی به مدد عبور از رنگ‌های دیگر به دست می‌آید. نکته نهایی فیلم اما در واقع این است که مثل عکس‌های فیلم، در واقع فیلم به دور «زن» و اینجا سه زن می‌چرخد. اینکه برای کیشلوفکسی زن مثل لکان همان «همه چیز/هیچ چیز» است که همه چیز در نهایت به دورش می‌چرخد. اینکه اگر کلام و زبان به قول روانکاوی فالوس‌وار یا نمادین و مردانه است، انگاه این زبان به دور درک چیزی می‌چرخد که برایش همه چیز یا هیچ چیز است، یعنی زن و مادر. به دور چیزی که هم عزیزترینش است و هم هم‌زمان غریب‌ترین، نامفهوم‌ترین. ازین‌رو روانکاوی لکان نشان می‌دهد که زن وجود ندارد. بلکه فقط «زن‌ها» وجود دارند. چیزی که احتمالا بایستی یک زن باشی تا بگویی این نیز یک پیش‌داوری مردانه است.
داریوش برادری

395


سوال: جناب راسل ارزشمندترین پیامی که از زندگی خود اموخته اید چیست؟

جواب: مایلم به دو نکته اشاره کنم یک نکته فکری و دیگری اخلاقی 

پیام فکری: وقتی موضوعی را بررسی می کنید یا توجه شما به فلسفه ای جلب می شود تنها چیزی که باید از خودتان بپرسید این است که واقعیت ها در این فلسفه چیست؟ و چه حقایقی در ان وجود دارد؟ هیچ وقت به خودتان اجازه ندهید ان چه را دوست دارید حقیقت داشته باشد، یا انچه را که حقیقت داشتنش فکر می کنید برای بشر مفید است شما را منحرف کند، فقط و تنها به این که واقعیت ها چه هستند نگاه کنید...

پیام اخلاقی: بسیار ساده باید بگویم عشق ورزیدن خردمندانه، و تنفر ورزیدن ابلهانه است. در دنیایی که ما هر روز بیشتر و بیشتر به هم نزدیک می شویم؛ باید بیاموزیم که یکدیگر را تحمل کنیم ، باید بیاموزیم که با این واقعیت که دیگران ممکن است حرفهایی بزنند که به مزاج ما خوش نیاید کنار بیاییم، ما تنها در این صورت می توانیم با هم زندگی کنیم اگر قرار باشد با هم زندگی کنیم نه اینکه با هم بمیریم! آموختن این نوع بزرگمنشی و تحمل دیگران برای ادامه حیات بشر ضروری است


بخشی از مصاحبه با برتراند راسل.