82


واقعیت امروزه این است که، ما دیگر به این دنیا باور نداریم. ما حتا به رخدادهایی که برای ما اتفاق می‌افتند، به عشق، به مرگ، باور نداریم، انگار فقط آن‌ها هستند که ما را باور دارند. این ما نیستم که سینما را می‌سازیم، این جهان است که ما را مانند یک فیلم بی‌ارزش می‌نگرد. گودار می‌گوید: «آدم‌هایی هستند که واقعی اند و این دنیا است که جدایی می‌اندازد. این دنیا است که سینما را برای خودش می‌سازد؛ این دنیا است که همگاه نیست. آن آدم‌ها راست و درست اند، و زندگی را نشان می‌دهند. آن آدم‌ها با داستان‌های ساده‌ای زندگی می‌کنند؛ این دنیای پیرامون آن‌ها است که فیلم‌نامه‌ی بدی از آن‌ها می‌سازد.» پیوند بین انسان و جهان از هم گسسته است ... تنها باور به جهان است که می‌تواند پیوند انسان را با آن‌چه می‌بیند و می‌شنود باز برقرار کند. سینما باید نه تنها جهان، بل‌که باور ما به این ‌جهان، این یگانه پیوند ما، را به قالب فیلم در آورد.



ژیل دولوز. اکران اندیشه: فصل‌هایی در فلسفه‌ی سینما. پیام یزدانجو

81


بین متفکری که شخصیت خود را درگیر بررسی مسائل خود می‌کند به نحوی که سرنوشت، درد و رنج و یا خوشبختی‌اش را در گرو حل آن مسائل قرار می‌دهد و آن دیگری که «غیر شخصی» با مسائل برخورد می‌کند و ارتباطش با آنها تنها از طریق کنجکاوی خشک و بی‌روح است، اختلاف فاحشی وجود دارد. به طور قطع می‌توان پیش‌بینی کرد که این دومی راه به جایی نمی‌برد زیرا اگر هم بپذیریم که می‌توان به مسائل بزرگ دسترسی پیدا کرد، اما مهار آنها توسط بی‌مایگان و قورباغه‌صفتان بعید است...



حکمت شادان. فریدریش نیچه


80


برای آدم های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در اثر شوق آدم کشی همین همنوعان در زمان جنگ.



سفر به انتهای شب. لویی فردینان سلین

79

4 اکتبر گذشته، اواخر یکی از آن بعد از ظهرهای بیکاری محض و ملال عمیق، که خوب به آن ها خو کرده‌ام، در خیابان لافایت پرسه می‌زدم: پس از آن‌ که چند دقیقه جلوی ویترین کتابفروشی اومانیته به تماشا ایستادم و آخرین اثر تروتسکی را خریدم، بی‌هدف مسیرم را به سمت میدان اپرا ادامه دادم. دفاتر، کارگاه‌ها، کم‌کم خالی می‌شدند، درهای داخلی عمارت‌ها را از بالا به پایین می‌بستند، مردم در پیاده‌رو‌ها با هم دست می‌دادند و هنوز غروب نرسیده جمعیت چشمگیری به خیابان‌ها ریخته بود. ناخواسته،‌ قیافه‌ها، لباس‌ها، حالت‌ها را از نظر می‌گذراندم. نه بابا! اینها بخار انقلاب کردن ندارند.



نادیا. آندره برتون. کاوه میرعباسی


Now if you are going to win any battle you have do one thing. You have to make the mind run the body. Never let the body tell the mind what to do. The body will always give up. It is always tired in the morning, noon, and night. But the body is never tired if the mind is not tired.

George S. Patton. U.S. Army General. 1912 Olympian

77


زیر آسمان کبود


همیشه، با خود، در امتداد خیابان‌هاست
همیشه لبخندی بر لب دارد
همیشه هر سلامی را
بهانه ی خوبی برای گفت و شنیدی می‌پندارد
همیشه حوصله دیگران ناکافیست
همیشه صحبت او ناتمام می‌‌ماند
همیشه دلزده، از نیمه راه، بر می‌گردد
همیشه در به روی جهان می‌بندد،
تا با خیال راحت با خود به گفت و گو بنشیند
همیشه این را یک امتیاز آدم تنها می‌انگارد،
همسایه همیشه مست لهستانی اگر بگذارد!


عسگر آهنین

76

راستش اینه که ادم هیچ‌وقت نمی‌دونه چی می‌خواد. آدم فکر می‌کنه یه جور آدم مشخص می‌خواد و بعد یکی‌و می‌بینه که هیچی از چیزهایی که می‌خواسته رو نداره و بدون هیچ دلیلی عاشقش می‌شه ...!



از این آب ننوشید. ودی آلن. بهرنگ رجبی

75


هابرماس میان جهان زندگی (در سطح خرد ) ونظام اجتماعی پهن دامنه تر وخرد نظام های آن تمایز قائل می شود.هابرماس معتقد است که در جهان معاصر عقلانیت با نرخ نابرابرانه ای در هردو سطح رشد نکرده است زیرا نظام اجتماعی سریعتر از جهان زندگی عقلانی شده است. در نتیجه جهان زندگی تحت چیرگی یک نظام اجتماعی عقلانی شده در امده است.هابرماس قضیه تلفیق را هم در سطح نظری وهم در سطح هستی شناختی مورد بررسی قرارداده است. در زمینه نظری او درصدد پیوند نظریه کنش با نظریه نظامها برآمده است. در سطح هستی شناختی به کنکاش درباره رابطه میان جهان زندگی و نظام اجتماعی پرداخته است.



نظریه جامعه شناسی دردوران معاصر. ریتزر جورج. محسن ثلاثی

74


چیزها چگونه‌اند وقتی به‌آن‌ها نگاه نمی‌کنیم.

.

درجه‌ سازماندهي ستارگان در قياس با كوچك‌ترين بنفشه‌ي جنگلي هم ناچيز است.

.

گمان نمی‌کنم یک شاخه علف، از سفر ستارگان چیزی کم داشته باشد.



اتم‌های سکوت شگفتی‌های تکامل کیهان. اوبر ریوز. عباس مخبر

پ.ن: آقاي ريوز متخصص اختر فيزيك هسته‌اي و از مديران مركز ملي پژوهش‌هاي علمي فرانسه است از چهره‌هاي معروفي است كه در زمينه‌ي همگاني كردن علم و مسايل علمي فعاليت مي‌كند و برنامه‌هاي تلويزيوني و كتابهاي او در اين زمينه از استقبال شايان توجهي برخوردارند.

73


چند ساعتی کوه نوردی، از یک جانور رذل و عاطل و باطل و یک کشیش، دو مخلوق تقریبا یکسان می سازد.
خستگی کوتاه ترین راه برای رسیدن به برابری و برادری است؛ و سرانجام آزادی نیز با خواب بر آنها افزوده می شود.


آواره و سایه اش. فردریش نیچه 

72


از میانِ این مردم می‌گذرم و چشمان‌ام راباز می‌گذارم. اینان بر من نمی‌بخشایند این را که من به فضیلت‌هاشان رشک نمی‌برم. آنان مرا نوک می‌زنند، زیرا با ایشان می‌گویم: مردم ِ کوچک را فضیلت‌هایِ کوچک بایسته است. زیرا بر من گران است پذیرفتن ِ این که مردم ِ کوچک نیز بایسته‌اند! اینجا خروسي را مانم در سرایِ بیگانه که مرغان نیز او را نوک می‌زنند. امّا بدین‌خاطر با این مرغان دشمن نیستم. در برابر ِ شان با ادب‌ام؛ همچنان که در برابر ِ همه‌یِ آزارهایِ خُرد. به گمانِ من، تیغ گُشادن در برابر ِ هر چیز ِ خُرد خِردمندیِ خارپُشتان است. شبانگاه چون گردِ آتش نشینند، همه از من سخن می‌گویند. از من سخن می‌گویند؛ اما هیچ‌یک به من نمی‌اندیشند! سکوتِ تازه‌اي که آموخته‌ام این است که هیاهویِ آنان پیرامونِ من، پرده‌اي بر اندیشه‌هایم می‌کشد. در میانِ خود هیاهو می‌کنند که «این ابر ِ سیاه با ما چه می‌خواهد کرد؟ هشیار باشیم، مبادا بلایي بر سر ِ ما آوَرَد!» و چندي پیش زني کودکِ خود را، که می‌خواست به سویِ من آید، پس کشید و فریاد زد: «کودکان را دور کنید! این چشم‌ها بر روانِ کودکان داغ می‌نهد!» چون زبان به سخن بگشایم، سُرفیدن آغاز می‌کنند. می‌پندارند که سُرفیدن پرخاشي‌ست با تندبادها. آنان از خروش ِ شادکامی‌ام به چیزی پی‌نمی‌برند. پرخاش می‌کنند که «ما هنوز برایِ زرتشت وقت نداریم!» امّا به چه اَرزَد زمانه‌اي که برایِ زرتشت «وقت ندارد!» و چون مرا بستایند نیز بر ستایش ِ آنان چه‌گونه توانم آرمید؟ ستایش ِ ایشان مرا کمربندي از خار است که چون از خود بگشایم نیز هنوز می‌خارانَدَم.



چنین گفت زرتشت. فریدریش نیچه. داریوش آشوری

71


دوست می‌باید در پی بُردن و دَم فروبستن استاد باشد: همه چیز را به چشم نباید دید. رؤیایت باید بر تو فاش کند که دوست‌ات در بیداری در چه کار است. همدردیِ تو با دوست نخست باید پی‌بُردن به این باشد که دوست خواهانِ همدردی هست یا نه. چه بسا او در تو جز چشمانِ تیز و نگاهِ دوخته بر ابدّیت را دوست نمی‌دارد. همدردی با دوست باید خود را در زیر ِ پوسته‌اي ستبر نهان کند، چنانکه برای شکافتن‌اش دنداني از تو بر سر

ِ آن بشکند. همدردی این‌گونه لطف و شیرینی خواهد داشت. آیا دوست‌ات را هوایِ پاک و خلوت و نان و دارو هستی؟ ای بسا کس که زنجیر ِ خویش را نتواند گسست، امّا بند گسل ِ دوستِ خویش تواند بود. برده‌ای؟ پس دوست نتوانی بود. خودکامه‌ای؟ پس دوستي نتوانی داشت.


 چنین گفت زرتشت. فریدریش نیچه. داریوش آشوری

70


مارکسیسم هر چه بود یک چیز را ثابت کرد؛ آن هم اینکه ما محکومیم که هیچ غلطی نکنیم. این همان چیزی است که اسمش را «ابتذال» گذاشته‌اند.


آلبر کامو، پیغمبر «ابتذال» در یک حادثهٔ مبتذل اتومبیل خودش را به کشتن داد. حادثه‌ای که ظاهراً ثابت می‌کرد که او در اشتباه بوده است و در زندگی نوعی منطق حکمفرماست. دست آخر وقتی فکرش را بکنی عنوان «یک نوع نا امیدی» شاید از «مهربانی سنگها»برای یک کتاب جالب‌تر باشد. جس دوناهیو برندهٔ جایزهٔ نوبل... خلاصه تمام اینها خیلی پیش از ما وجود داشته است. همان راسکولنیکف هم از «درد قرن» می‌نالید و بعد نوبت ولت‌

شمرتز یا نیهیلیسم شد. سیر و سیاحت لغات در طی قرون. حتی در «سونه»های شکسپیر هم اثری از امید نیست. البته باید دانست که در آن روزگار سیفیلیس قیامت می‌کرد. اندوه عمیق سونه‌های شکسپیر و به طور کلی شعر غنائی زمان او از آنجاست که در آن روزها عشق همیشه با سیفیلیس همراه بود. هفتاد درصد مردم به آن مبتلا بودند و به همین علت بود که در اشعار عاشقانه اندوه عمیق احساس می‌شد، چون عاقبتش یا دیوانگی بود یا کوری و هیچ علاجی هم نداشت. بنابراین عشق چیز فوق‌العاده مهمی بود. درست مسأله مرگ و زندگی. امروز عشق به کلی از ادبیات مدرن ناپدید شده است. هیچ آن اهمیت و رنگ فاجعه‌آمیز سابق را ندارد. چون حسابش از سیفیلیس جدا شده است.


خداحافظ گاری کوپر. رومن گاری. سروش حبیبی

پ.ن: ولت‌شمرتز
[Weltschmerz] اصطلاحی است که توسط نویسنده آلمانی ژان پل ابداع شد به معنی« هان درد» بیانگر احساس و وضعیتی است که انسان با تجربه واقعیت فیزیکی قادر نیست به تمایلات و خواسته های ذهنی خود پاسخ دهد. این نوع جهان بینی در میان نویسندگان رمانتیکی همچون: لرد بایرون، هرمان هسه، هاینریش هاینه و جیاکومو لئوپاردی و ... دیده می‌شود. /توضیح از یک دوست/

69


بر دكه‌ي روزنامه فروشي
باران
به شكل الفبا مي‌بارد.

دوست دارم
چند حرف و شاخه گلي در منقارم بگيرم
و منتظرت بمانم

باران عصر
موزون و مقفا
مي‌بارد
مي‌بارد
مي‌بارد
و تو
دير كرده‌اي،
گل‌ها
مثل پرندگان به دام افتاده در كف من مي‌لرزند

تو نخواهي آمد
و شعر
داستان پرنده‌يي است
كه پرواز را دوست دارد و
بالي ندارد.


شمس لنگرودی

68


خودم برای خودم حکم یک سوال را پیدا کردم. سوالی که انگار به جز مرگ جوابی ندارد. من نه فقط به قومیت و ملیت خودم بلکه نسبت به آدمیت خودم هم دچار شک شده‌ام. من کی هستم؟ چی هستم؟ و کجایی هستم؟



کلنل. محمود دولت آبادی

67


شخصیت انسان بیشتر محصول فرهنگ است. سلامت روان بستگی به این دارد كه جامعه تا چه اندازه نیازهای اساسی افراد جامعه را برآورده می كند، نه اینكه فرد تا چه حد خود را با جامعه سازگار می‌كند در نتیجه، سلامت روان بیش از آنكه امری فردی باشد مسأله‌ای اجتماعی است.

جامعه ناسالم در بین اعضای خود دشمنی بدگمانی و بی اعتمادی می‌آفریند و مانع از رشد كامل آن‌ها می‌گردد. در مقابل جامعه سالم به اعضای خود امكان می‌دهد به یكدیگر عشق بورزند، بارور، كارآمد و خلاق باشند و قوّه تعقل و عینیت خود را بارور و نیرومند سازند.


اریک فروم


66


گاهی آن قدر بدم می‌آید

که حس می‌کنم باید رفت

باید از این جماعتِ پرگو گریخت

واقعا می‌گویم

گاهی دلم می‌خواهد بگریزم از اینجا!

حتی از اسمم! از اشاره، از حروف

از این جهانِ بی‌جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس

گاهی دلم می‌خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا

گوشه دوری گمنام

حوالیِ جایی بی اسم

بی اسمِ خودم اشاره به حرف

بی حرفِ دیگران، اشاره به حال

بعد بی هیچ گذشته‌ای

به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می‌کنم؟

بعد بی هیچ امروزی

به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله‌إای هست، فردایی هست

گاهی واقعا خیال می‌کنم

روی دست خدا(مادر) مانده‌ام

خسته‌اش کرده‌ام

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم

راه بیفتم، بروم

و می‌روم

اما به درگاه نرسیده از خودم می‌پرسم

کجا ؟

کجا را دارم؟! کجا بروم؟


علی صالحی