414
یک تفکر زیبا همراه با یک شخصیت قوی ، چه شگفتی ها که نمی آفریند !
گوته
یک تفکر زیبا همراه با یک شخصیت قوی ، چه شگفتی ها که نمی آفریند !
گوته
مفیستوفلس
به فاوست: شیطان ها و اشباح مرده ها قانونی دارند که باید از همان جایی که
به درون آمده اند بیرون بروند. ماها، کار اول مان به اختیار خودمان است؛
اما برای دومی مجبوریم
مفیستوفلس به فاوست: برای رفع کج خُلقی
ات، خودم را به هیئتِ یک اشراف زادهٔ جوان در آورده ام، با قبایِ مخمل سرخ
حاشیه زردوز، شنلِ کوتاه اطلس آهارزده، کلاه آراسته به پر خروس، یک شمشیر
دراز بسیار تیز؛ به توهم، مختصر و مفید، سفارش می کنم که همین کار را بکنی
تا از قید و بندهایت رها بشوی و بتوانی زندگی را بچشی و ببینی که چیست.
فاوست: رخت و پوشاکم هر چه باشد، باز بدبختیهای هستی آدمی را حس خواهم
کرد. من پیرتر از آنم که هنوز در پی بازی باشم، جوان تر از آن که آرزوهایی
در من نباشد. چه خوشی دنیا می تواند به من ارزانی بدارد؟ همه چیز از تو
دریغ داشته خواهد شد، تو همه چیز کم خواهی داشت. این است ترجیع بندی که تا
ابد در گوش هر یک از ما طنین می اندازد و، در سراسر عمر، هر ساعتی آن را با
صدایِ شکسته برای ما تکرار می کند.من، با وحشت است که صبح بیدار می شوم؛ و
از دیدن روزی که در سیر خود هیچ یک از خواستهایِ مرا، حتی یکیش را،
برآورده نخواهدساخت، جا دارد که به تلخی اشک بریزم! آنچنان روزی که حتی
تصور احساس هر لذتی را با شکنجه هایِ درونی در من فرو می نشاند، با هزار
زحمت که فراهم می آورد الهامات قلب سرگشته ام را فلج می سازد. سپس، همین که
شب فرا رسید، می باید با حرکتی تشنّج آمیز رویِ این تخت دراز بکشم، بی آن
که هیچ آرامشی تسکینم دهد، و در عوض، خوابهایِ آشفته به وحشتم بیندازد.
خدایی که من در سینه دارم می تواند تا رگ و ریشهٔ وجودم را به شور و هیجان
در آورد. ولی او که بر همه یِ قوایِ من حکومت دارد، در پیرامون من نمی
تواند چیزی را جابجا کند. و، به همین سبب، زندگی بار سنگینی بر دوشِ من
است. برای همین است که آرزوی مرگ دارم و از هستی بیزارم.
مفیستوفلس به فاوست: با این همه، هیچ وقت مهمانی نیست که مقدمش را خیلی گرامی بداریم
فاوست. یوهان ولفگانگ فون گوته. م.ا. به آذین