386


افسانه‌ای وجود دارد که می‌گوید: «روزی روزگاری انسانی بود که در کمبود به‌سر می‌برد. پس از ماجراهای فراوان و سفری طولانی به قلمرو علوم اقتصادی، او با جامعه فراوانی برخورد کرد. آن‌ها با هم ازدواج کردند و نیازهای زیادی پیدا کردند.» ای. اِن. وایتهد می‌گفت: «زیبایی انسان اقتصادی در این بود که ما می‌دانستیم دقیقا او در جست‌و‌جوی چه چیزی است.» این سنگواره انسان طلایی، که در دوره مدرن از وصلت فرخنده طبیعت بشری و حقوق بشر پا به عرصه وجود نهاده است، از اصل عقلانیت صوری برخوردار است که او را به سمت اهداف ذیل رهنمود می‌سازد:
۱. جست‌جوی خوشبختی بدون ذره‌ای شک و تردید؛
۲. اولویت قایل شدن برای اشیایی که حداکثر رضایت‌مندی را برای او فراهم می‌سازد.


جامعه مصرفی. ژان بودریار. پیروز ایزدی



381


به حملات هسته‌ای ایران شانسی بده


در دوم آگوست ، فرانسه، بریتانیا و آلمان اعلام کردند که آن ها ممکن است مذاکرات با ایران را قطع کنند و درصورتی که ایران تهدیدهایش مبنی بر از سر گیری برنامه ی غنی سازی اورانیوم را ادامه دهد، تحریم های تنبیهی را دنبال کنند. این هشدار یک روز پس از آن اعلام شد که واشنگتن پست گزارش داد آژانس های جاسوسی آمریکا معتقدند که ایران ده سال از تولید سلاح هسته ای فاصله دارد. برآوردی که با جدول زمانی اولیه ای که مقامات رسمی دولت بوش اعلام کردند تفاوت دارد. مقاماتی که تخمین زده بودند ایران تنها پنج سال تا تولید سلاح فاصله دارد. تام کی سی، سخنگوی دولت، در واکنش به گزارش واشنگتن پست، وجود دو جدول زمانی متفاوت را رد کرد و یادآور شد که هم ایالت متحده و هم اروپا به این نتیجه رسیده اند که بلند پروازی های هسته ای ایران "تهدیدی برای تمام جامعه ی بین الملی ست"
اما آیا جنگ افزارهای هسته ای در دست رهبران ایرانی واقعن تهدیدی علیه صلح بین المللی و امنیت هستند؟ برای دادن جواب درست به این سوال، فرد باید این سوال را در بافت سیاسی و ایدئولوژیک اش قرار دهد. هر ساختار قدرتی باید به تهدید ضمنی اساسی ای متکی باشد، به این معنا که قواعد رسمی دموکراتیک و محدودیت های قانونی هرچه که باشند درنهایت ما می توانیم هرآنچه که خودمان برایتان می خواهیم را انجام دهیم. هرچند در قرن بیستم، ماهیت این ارتباط میان قدرت و تهدید ناشناخته ای که آن را سرپا نگه می داشت تغییر کرد. ساختارهای قدرت موجود چندان به پروژه ی خیالاتی یک تهدید ناشناخته و بالقوه برای حفظ اتباع شان وابسته نبودند. بلکه تهدید، بیرونی شده بود و به یک دشمن بیرونی متقل شد. تهدید نامرئی دشمنی بیرونی، که وضعیت اضطراری و دائمی ساختار قدرت موجود را مشروعیت می بخشید. فاشیست ها به تهدید توطئه ی یهودی نیاز داشتند، استالینیست ها به تهدید دشمن طبقاتی، آمریکایی ها به تهدید کمونیسم- همه ی این شیوه ها تا "جنگ با ترور" امروزی. تهدیدهایی از جانب نوعی دشمن نامرئی که منطق حمله یک جانبه را مشروعیت می بخشد. دقیقن به خاطر مجازی بودن تهدید، فرد نمی تواند منتظر آمدنش باشد. بلکه فرد باید پیشاپیش دست به حمله بزند، قبل از آنکه خیلی دیر شود. به عبارتی دیگر، تهدید نامرئی و همه جا حاضر ترور، به همه ی ابزارهای دفاعی محافظتی قابل رویت مشروعیت می بخشد، ابزارهایی البته برای آنچه که تهدید حقیقی برای دموکراسی و حقوق بشر است. (قتل اخیر برق کار بی گناه برزیلی توسط پلیس لندن، جان چارلز دو منزس)
قدرت کلاسیک به مثابه تهدیدی عمل می کرد که دقیقا با عدم فعلیت و وجود نداشتن خودش کار می کرد. با حفظ همیشگی ژستی تهدید کننده. چنین عملکردی در جنگ سرد به اوج خودش رسید. زمانی که تهدید تخریب هسته ای متقابل باید صرفن یک تهدید باقی می ماند. با "جنگ با ترور" تهدید نامرئی به فعلیت پی در پی منجر می شود، نه فعلیت بخشیدن به خود تهدید، که فعلیت به ابزارهای مقابله با تهدید. حمله ی هسته ای باید تهدید یک حمله باقی می ماند، در حالی که تهدید حمله ی تروریستی، ماشه ی مجموعه ی بی حد و حصری از حملات یک جانبه علیه تروریست های بالقوه را می کشد. بنابراین ما در حال گذار از منطق (تخریب امن متقابل) به منطقی هستیم که در آن یک انسان دیوانه تمام نمایش را اجرا می کند و اجازه دارد تا پارانویایش را عملی کند. قدرتی که خودش را به مثابه وجودی همواره تحت تهدید، و تحت خطر ی مرگ بار عرضه می کند، و بنابراین فقط در حال دفاع از خودش است ،خود خطرناک ترین نوع قدرت است. عینا همان مدل کینه توزی نیچه ای و ریاکاری اخلاقی. و به راستی این خود نیچه بود که بیش از یک قرن پیش در،سپیده دم،بهترین تحلیل از پیش فرض های اخلاقی نادرست "جنگ با ترور" امروز را ارائه کرد.
هیچ حکومتی دیگر چیزی بیش ازحفظ ارتش از ارضای گاه و بیگاه میل به پیروزی را نمی پذیرد . ازطرفی ارتش برای دفاع درنظر گرفته شده است. و فرد نیازمند اخلاقی ست که دفاع از خود را مجاز بداند. اما چنین چیزی به صورت ضمنی بر اخلاقیات خود فرد و بی اخلاقی و فساد همسایه اش دلالت می کند؛ اگر دولت ما فقط به فکر ابزارهای دفاع از خود باشد همسایه حتمن در فکر حمله و تسخیر ماست. علاوه بر این، دلایلی که ما برای نیاز به یک ارتش آوردیم ،دلایل ریاکارانه و زیرکانه ی مجرمی ست که چیزی بهتر از سلطه ی بی ضرر و قربانی خام بدون مبارزه نمی خواهد . دلایلی که به صورت ضمنی دال بر این است که همسایه ی ما، میل به غلبه را فقط تا آن جایی نادیده می گیرد که حکومت خود ما نادیده اش می گیرد، و از جانب خودش ارتشش را برای دفاع از خود حفظ می کند. بنابراین همه ی دولتها اکنون یگدیگر را زیر نظر می گیرند : آن ها همسایگانشان را بد خو و خودشان را خوش خو می پندارند. چنین پیش فرضی، غیر انسانی و به همان بدی جنگ و حتا بدتر از ان است. در اصل این پیش فرض خودش چالش و علت جنگ هاست، زیرا هم چنان که یادآور شدم، چنین چیزی فساد اخلاقی را به همسایه نسبت می دهد و بنابراین به خو و عمل خصومت آمیز دامن می زند. ما باید ایده ی ارتش به مثابه شیوه ای برای دفاع از خود را به صورتی تام و تمام و به همان صورتی که میل به غلبه را کنار می گذاریم، کنار بگذاریم.
آیا "جنگ با ترور" مداوم گواهی بر این نیست که "ترور" همان دیگری آنتاگونیستی دموکراسی ست؟ نقطه ای که در آن انتخاب های کثیر دموکراسی به آنتاگونیسمی تکین دگرگونی می یابند؟ یا آن چنان که اغلب می شنویم" در مواجهه با تهدید تروریستی،ما باید همه با هم باشیم و تفاوت های جزئی مان را فراموش کنیم". به صورتی کنایه وار ،تفاوت میان "جنگ با ترور " با مبارزات جهانی قرن بیستم، مثل جنگ سرد این است که در آنجا دشمن با توجه به امپراطوری کمونیستی واقعن موجود آشکارا مشخص بود ، در حالی که امروز تهدید تروریستی ذاتن شبح گون و بدون مرکزی قابل رویت است. این اندکی شبیه توصیف کارکتر لیندا فیورنتینو در" آخرین اغواگری" ست:"بیشتر مردم یک سویه ی تاریک دارند...او هیچ چیز دیگری نداشت" همه ی رژیم ها یک وجه شبح گون ستم گرانه دارند...تهدید تروریستی هیچ چیز دیگری ندارد. نتیجه ی متناقض این شبح سازی دشمن یک واژگونی بازتابی غیر منتظره است. در چنین جهانی بدون دشمنی مشخص، این ایالات متحده - محافظ ضد تهدید- است که به مثابه دشمن اصلی پدیدار می شود. شبیه قتل در قطار آگاتا کریستی، جایی که چون همه ی گروه مظنونان قاتل اند، قربانی خودش (میلیونری شرور) حاضر می شود جنایتکار واقعی باشد.
این پس زمینه به ما اجازه می دهد تا سرانجام به سوال اولیه ی خودمان پاسخ دهیم : بله،تسلیحات هسته ای برای ایران- نوریگا و صدام تا لاهه. بسیار مهم است که ارتباط میان این دو مطالبه دیده شود. چرا تیموتی گرتون اش، مایکل ایگناتیف و دیگر لیبرال های بین الملی – که از طرفی سرشار از حس ستایش برای دادگاه لاهه اند- درباره ی ایده ی تحویل صدام و نوریگا به دادگاه لاهه ساکت اند؟ چرا میلوشویچ و نه نوریگا؟ چرا حتا یک محاکمه ی عمومی علیه نوریگا در کار نبود؟ آیا این به خاطر این نبود که او سابقه ی حضورش در CIA را فاش کرده است، و بعلاوه فاش کرد که چگونه ایالات متحده سهم خود در قتل عمر توریجس هرارا را نادیده گرفت. به طریق مشابه، رژیم صدام دولتی اقتدارگرا و منفور بود، مقصر جنایات بسیاری علیه مردم خودش. در هر صورت، فرد باید به این واقعیت عجیب اما کلیدی توجه کند که، زمانی که نمایندگان ایالات متحده مشغول شمردن شرارت های صدام بودند، آن ها به صورتی سیستماتیک آنچه را که بدون شک بزرگترین جنایت او بود را از قلم انداختند (برحسب رنج انسانی و نقض قانون بین الملی):تجاوز به ایران. چرا؟ زیرا ایالت متحده و اکثر دولت های خارجی به صورت فعال عراق را در این تجاوز کمک کردند. چیزی بیشتر از این که ایالات متحده اکنون برنامه ریزی می کند تا نقش صدام برای براندازی حکومت ایران ادامه یابد.
درباره ی ایران و تسلیحات هسته ای، واقعیت تعجب آور این است که منطق MAD امروزه هنوز هم عمل می کند: چرا کشمکش میان هند و پاکستان به انفجاری به سوی جنگی تمام عیار منتهی نشده است؟ چون هر دو طرف، قدرت های هسته ای اند، چرا دولت ها ی عرب دیگر برای حمله به اسرائیل ریسکی نکرده اند؟ چون اسرائیل یک قدرت هسته ای ست.پس چرا نباید منطقMADدرمورد ایران کار نکند؟ استدلال مقابل معمول این است که در ایران، بنیادگرایان مسلمانی در قدرت اند که ممکن است برای حمله ی هسته ای به اسرائیل وسوسه شده باشند.(ایران فقط یک دولت عرب بزرگ است که نه فقط به لحاظ دیپلماتیک اسرائیل را به رسمیت نمی شناسد بلکه به صورتی قاطعانه حق اسرائیل به عنوان یک موجودیت دولتی را هم انکار می کند) به هر صورت آیا رژیم ایران واقعا بیش از حد "نامعقول " است؟ آیا پاکستان با ارتش هسته ای اش و سازمان های جاسوسی متصل به القاعده تهدید بزرگتری نیست؟ به علاوه، دو دهه پیش،ایران به صورت وحشیانه ای توسط عراق مورد حمله قرار گرفت(با حمایت فعال آمریکا) پس آیا هیچ حقی برای حس تهدید شدن ندارد.
آخرین ورق بازی لیبرال های غربی این است که سلاح هسته ای به بقای حکمرانان ضد دموکراتیک در ایران کمک می کند،و مانع دگرگونی دموکراتیک در ایران می شود. این استدلال چند ماه پیش با انتخابات عراق و فلسطین تقویت شد. پس آیا درنهایت حق با پاول ولف ویتز بود؟ آیا هیچ شانسی برای این که دموکراسی غربی در خاورمیانه ریشه بدواند و کار کند وجود ندارد؟ و این که آیا این فرایند غیر منتظره مختصات کل خاورمیانه را تغییر خواهد داد؟ آیا دلیل غایی حل نشدن تعارض و کشمکش خاورمیانه این واقعیت نیست که رژیم های ضد دموکراتیک عربی به اسرائیل به عنوان فیگور دشمنی که به حکومت کردن آن ها مشروعیت می دهد نیاز دارند؟ از این رو، آیا بوش فقط کار ریگان را انجام نمی دهد؟ به همان طریقی که ریگان "ساده لوحانه" متقاعد شد که دموکراسی می تواند کمونیسم را تحلیل برد و کمونیسم می تواند سقوط کند، بنابران اثبات کرد که همه ی متخصصان شکاک اشتباه می کنند، پس شاید حقانیت بوش در جنگ "خام" اش برای دموکراتیک کردن خاورمیانه هم اثبات خواهد شد.
اینجاست که فرد به معمای مسئله نزدیک می شود: چنین قرائت خوش بینانه ای به باور پروبلماتیک به یک هارمونی از پیش مستقر بین گسترش چند وجهی دموکراسی غربی و منافع اقتصادی و ژئوپولیتیکی ایالات متحده متکی است. چنین چیزی دقیقن به خاطر این است که توازن و هارمونی نمی تواند به هیچ طریقی تصور کند که کشورهایی هم چون ایران باید به سلاح های هسته ای دست یابند تا با هژمونی ایالات متحده مقابله کنند.



اسلاوُی ژیژک. محسن منجی

282


آدمی فطرتا رذل و شریر و بزدل و بدنهاد است. آنچه کلیسای کاتولیک رومی و مسیحیت درباره گناه آغازین می‌گویند حاوی عمیق‌ترین بینش روانی در خصوص سرشت آدمی است. آدمیان اگر به خودشان واگذار شوند، یکدیگر را تکه‌تکه خواهند کرد.

فطرت بشری به نابودی خویش گرایش دارد و باید مهار شود. هیچ چیزی که ساخته انسان باشد قابل اتکا و قابل اعتماد نیست، زیرا اگر به دست انسان ساخته شده باشد، به دست انسان نیز می‌تواند نقش بر آب شود. 


آزادی و خیانت به آزادی. آیزایا برلین. عزت اله فولادوند

259

 

آنچه را که ما در پهنه سیاسی انزوا می‌خوانیم در قلمرو اجتماعی تنهایی نامیده می‌شود .یکی از دل مشغولی‌های حکومت‌های مستبد اشاعه این انزواست. انزوا را باید آغاز ارعاب دانست. بی‌گمان انزوا مساعدترین زمینه ارعاب و در ضمن همیشه نتیجه آن است. از آنجا که قدرت همیشه از انسان‌هایی برمی‌خیزد که با هم عمل می‌کنند پس براساس این تعریف انسان‌های منزوی بی‌قدرت‌اند .

انزوا نوعی بن‌بست است. زمانی که عرصه سیاسی زندگی انسان‌ها نابود می‌شود انسان‌ها به این بن‌بست کشیده می‌شوند . زیرا دیگر جایی ندارند که در آنجا برای تعقیب مصالح مشترک‌شان به اتفاق عمل کنند .

این گونه است که در حکومت‌های مستبد تماس‌های سیاسی انسان‌ها قطع می‌شود و استعداد آن‌ها برای عمل کردن و اعمال قدرت عقیم می‌گردد.



هانا آرنت