350
همیشه آخر بوده ام ..... توی مدرسه قدِ بلندم باعثش می شد ....و بزرگتر که شدم کم بضاعتی ..... البته هیچ وقت هم جلو بودن را دوست نداشتم مگر وقتی دعوایی چیزی پا می داد و قرار بود سری شکسته شود ...... آنروز اما رفته بودم جلو .... با نورمند و پیام و حجت و رضا شنطیا و یادم نیست ....... حلقه ای درست کرده بودیم دورِ آن آمبولانسِ رنگ و رو رفته که داشت اندامِ رسالتِ خویش وانهاده ی تو را با خودش می برد ..... پایین تر از بیمارستان پیرزنی سرش را از اتوبوس بیرون کرد و پرسید ؟ شهید آورده اند ..... گفتم نه مادر جان شهید می برند ..... گفت : پس چرا کف می زنید و سینه نمی زنید ؟ ..... در امامزاده ولی عده ای حیدر حیدر کنان آمدند تو را حلقه کردند و سینه زدند ..... دولت آبادی داشت فریاد می زد اینها از ما نیستند ....که یکیشان برگشت و نگاهمان کرد .....عکسِ عقیقی که به دست داشت انگار افتاده بود توی چشمهاش .....هیچ وقت چهره ی ترسناکش را فراموش نخواهم کرد.... هر بار که می شنوم جایی کسی را کشته اند او جلوی چشمهایم سبز می شود .... تا می گویند جایی کسی را تا حد مرگ شکنجه کرده اند چشمهای پر از خونش را به یاد می آورم .....حالا دیگر از پسِ آنروزها منفی چهارها و کهریزک ها گذشته است ....و من هنوز هم هر سال که به دیدنت می آیم ، می روم پشتِ همان شمشادهای غمگین می نشینم .....سیگاری روشن می کنم و زیر لب می خوانم .....
تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهاییِ عریان
احمد شاملو