260
یک
یارویی بود
خیلی درشت و کثیف بود یارو
دوتا بوسه به او هدیه دادند.
طرف
ناشی بود و
نمیدانست با آنها چه باید بکند
... و اصلاً به
چهکارش میآیند.
شهر ِ غرق در جشن و سرور
بانگ تسبیح را در کلیساهای جامع به
عرش میبُرد
و مردم میرفتند تا رختِ زیبایی برتن کنند.
اما یارو خیلی سردش
بود
و تخت کفشش سوراخهای کوچک بیضی داشت.
طرف/ آن بوسهای را که بزرگتر بود
برگزید
و آن را مثل گالشی بهپا کرد.
القصه...
یک «یارو»یی بود...
تراژدی. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتشبرآب
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۰۹ ساعت توسط گولیا
|