یک یارویی بود
خیلی درشت و کثیف بود یارو
دوتا بوسه به او هدیه دادند.
طرف ناشی بود و
نمی‌دانست با آنها چه باید بکند
... و اصلاً به چه‌کارش می‌آیند.
شهر ِ غرق در جشن و سرور
بانگ تسبیح را در کلیساهای جامع به عرش می‌بُرد
و مردم می‌رفتند تا رختِ زیبایی برتن کنند.
اما یارو خیلی سردش بود
و تخت کفشش سوراخهای کوچک بیضی داشت.
طرف/ آن بوسه‌ای را که بزرگتر بود برگزید
و آن را مثل گالشی به‌پا کرد.
القصه...
یک «یارو»یی بود...


تراژدی. ولادیمیر مایاکوفسکی. حمیدرضا آتش‌برآب